تبليغاتX
قصه بی شک راست میگوید
صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید..

آنچه هدف بیان آن در این نوشته می رود، بیان دید شخصی و برداشت (شاید اشتباه) آنچه بر گِرد یک شریفی-برق رُخ می دهد از دید خود اوست.

 شاید بهتر باشد برای آشنایی بهتر با جامعه ی شریف-برق، نگاهی به چگونگی وُرود افراد به این جامعه و  شیوه پایه ریزی آن انداخت. در برق شریف، بهترین ها (به گفته ی یک جهان سوم از مردم  ِ اشتباه) گِرد هم آمده اند. آنهایی که یا در کنکور، یا در المپیاد از میان دیگران– در کشورِ خود- بهترین را (در کنکور و یا در المپیاد) بدست آورده اند. اگر یک برق شریفی روزمره باشید، داستان ورود شما (شاید) به این شیوه بوده که در شهر خود بهترین بوده اید، و آنجا بود که بی گُمان خود و همه ی کَسانتان می دانستید و می دانستند تصمیم درست شما در رفتن به شریف-برق است.(شاید حتی هیچ نمی دانستید در آنجا چه خواهید آموخت و شاید به گزینه های دیگر هیچ نیانیشیدید، بس که تصمیم درست برایتان روشن بود) و شاید هم بی آنکه بدانید  بخت ورود به این جامعه را دارید آن را در گزینه ها نوشتید و در غایتِ شگفتی (شاید از برای بومی سازی) کَسی در این جامعه شدید. آنچه در هردوی این سرنوشت ها نمایان است، نبودِ تاثیرِ شما (تصمیم گیرنده) در تصمیم به ورود در این جامعه است. بی گُمان تا قبل از این هم در جایی تصمیمی برای گرفتن وجود نداشته است. بنابراین نخستین ویژگی که بین شریف-برقی ها یکسان است، نداشتن ِ تجربه ی تصمیم گیری است.

به هر حال، نداشتن تجربه ی تصمیم گیری در میان کسانی که در کشوری بدنیا می آیند که امکانات (چه مالی، چه معنوی و ..) کَم است، رُخدادی روزمره و پیش بینی پذیر است. این کار  منطقی و درست است که شما هرگاه فرصت بدست آوردید، آن را در راه بدست آوردن امکاناتِ (چه مالی و چه معنوی) بیشتر بکار بندید، بی آنکه نگران میزان دوست داشتنتان، یا هر چیز دیگری که در تصمیم گیریتان  توانایی دگرگونی داشته باشد، باشید. و کاملا پذیرش پذیر است که شما -فردی که (حداقل) در کشور موفقیت هایی بدست آورده اید- از توانایی انجام هر کاری بر می آیید و همانا در شریف-برق هم پیروز خواهید بود. برای نمونه، من بدون اینکه هیچ علاقه ای به نجوم داشته باشم، یا حتی بتوانم آن را نماینده ای از یک تفریح برای خود بدانم، در المپیاد نجوم شرکت می کنم، تمام تلاشم را برای پیروزی به کار می بندم تا به توانایی رفتن به دانشگاهِ دلخواه را برای خود بدست آورم. از دید خودم،شاید شما و حتی شاید همه ی افراد، کار انجام شده توسط من، کاری درست و دستمزد آن پیروزی است.

آنچه که در میان شریف-برقی ها قابل تامل است، میزان رشد فکری جامعه ی شریف-برق در مفهوم تصمیم گیری است. این جامعه افرادی را در بر می گیرد که تاکنون تصمیمی نگرفته اند(و شاید چون تجربه انجام آن را هم نداشتند، اندکی ناتوانیِ ناشی از ترس یا هر چیز دیگر در تصمیم گیری های آینده خواهند داشت) این جامعه در سن 22 سالگی با یک تصمیم بزرگ روبرو است: پس از اینجا چه باید کرد؟

آنچه بسیار جالب است، عدد 22 است. سن 21 سالگی در سخت گیر ترین کشور ها هم سنی است که شما در آن میتوانید بسیاری آسیب ها -از جمله مِی- را به بدن خود بزنید. این جمله را می توان به این شیوه هم گفت که 22 سالگی یک سال پَس ار آن سنی است که یک آدم، دانایی به اندازه، برای تصمیم گیری در زندگی خود را دارد. (بنا به دستور های بسیاری از کشورها و دین ها) بنابراین چشم داشتِ بی جایی نیست، اگر یک شریفی-برق بتواند تصمیم گیری برای زندگی خود را رقم زند. اما دشواری هم چنان هست: در کشوری که امکانات کَم است، تصمیم های شما از پیش گرفته شده است. نتیجه هم به همین شیوه.

 بسیارند افرادی (از این جامعه) که شاید در کوتاه ترین پندار های خود هم  نپنداشته اند چرا برای ادامه دانشجویی (آنهم در یک برنامه 5 ساله و مشخص) می خواهند مدرک دکترا بگیرند. "گرفتن مدرک دکتری و بدست آوردن کُرسی استادی چیزی نیست که توان انجام آن را نداشته باشم و همچنین با گرفتن این مدرک امکاناتم به اندازه زیادی بیشتر می شود"، شاید بهترین استدلال برای یک شریفی-برق معمول باشد. وقتی این شریفی-برق به دانشگاه برای بدست آوردن مدرک دکترا می رود، با بیشمار دیگر از مردم جهان سومیِ دیگر، مانند خود، روبرو می شود که آنها هم با استدلال مشابه برای بدست آوردن امکانات بیشتر آمده اند.(و شاید نخستین چیز یکسان میان اعضای آن جامعه هم نداشتن تجربه ای در تصمیم گیری خواهد بود.)

آنچه که در این تصمیم گیری، که آینده زندگی فرد را تا سن 27 –کمینه- رقم می زند، گُم شده است جایگاه خود فرد، کام یابی او از آینده ی کاری و ارزش این جایگاه در قبال جایگاه "کسب امکانات" است. جایگاهی که همه ی ما (جهان سومی ها) آموخته ایم هدف نخست زندگیمان است. گروه زیادی از افراد را داریم که بدنبال نگاه کردن به راه های دیگر، آزادی های عمل بیشتر نرفته و نمی روند و حتی نمی توانند تصور کنند شاید در برنامه ای دیگر شادتر خواهند زیست (و  همچنین دارای همان اندازه از امکانات)، اگرچه همه ی آنها در ادامه تصمیمی که می گیرند پیروز خواهند بود زیرا اینان توان به پایان رساندن هر مسئولیتی را خواهند داشت.

بیایید این داستان در سایر بخش های جامعه بازگو کنیم. جامعه ای که نخبگان آن (به گفته ی-درست یا غلط- خود آن جامعه) توانایی، تجربه و شهامت تصمیم گیری را از خود سلب نموده اند تا بتوانند به امکانات دست یابند، در دیگر بخش هایش هم با همین تصمیم نگرفتن ها زندگی می کند. در نتیجه اصول ارزشی جامعه بر مبنای نگرفتن تصمیم و رفتن راه های مشخص برای داشتن بیشینه امکانات خواهد بود.-نمونه خوبی که می توان گُفت، خواست سنتی است که پسرم باید دُکتر شود- در این جامعه است که دیگر (آنکه به اندازه کافی توان داشته باشد) سُراغ درسی مانند جامعه شناسی نخواهد رفت (همین جا داستان همه ی کسانی را که در گروهِ مردمِ اشتباه نیستند و این چنین نکرده اند-که خود، زیادشان را می شناسم- از جمع کُلی جدا می کنم) و این چنین می شود که کسی به مطالعه ی اشتباه در جامعه نخواهد پرداخت، و بی گمان یک "شرق شناس" یا "جهان سوم شناس" ِ قَدَر از غرب هم، هرگز نخواهد توانست نُمود عَمَلی این اشتباهات را در جامعه های مانندِ ما بیابد و چنین است که از ماست که بر ماست. و نکته نهایی اینکه اگر با این ارزش بزرگ شده ایم که بدست آوردن امکانات مهمترین هدف باشد، آیا هیچ گاه  این شیوه از تصمیم گیری را دگرگون خواهیم کرد؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 2:33  توسط P  | 

اتوبوس هایی که از کرمان به تهران می آیند را بیشتر چک می کنند. مثلا کیف های همراه مسافران برچسب دار می شود تا صاحب هر کیف مشخص باشد. می دانید دیگر کرمان عملا نزدیک مرز محسوب می شود چراکه سیستان و بلوچستان کلا مرز است. خلاصه پلیس گشت های ضد قاچاق کالا،ارز و بعضا خارجی دارد. موقعی که وارد یکی از این ایستگاه های گشت می شوید،حتی اگر نیمه شب باشد، همه مسافران باید بیدار شده و با چشمان باز سر جای خود بنشینند تا سرباز بالا آمده و بررسی کند. در چند باری که من سوار این اتوبوس ها بوده ام، هر بار یکی را که قیافه اش تقریبا خارجی می زد (منظورم همسایگان استان سیستان است) از اتوبوس پیاده کردند. یکبار مرد بخت برگشته همان جا پیاده شد و ما او را پشت سر جا گذاشتیم. اینبار، یکی را پیاده کردند،پس از مدتی با عجله بالا آمد و کارت ملی ای برد پایین. اندکی گذشت و برگشت بالا، بر کارت ملی خود بوسه ای زد و آن را در کیفش گذاشت.


در لهستان که بودیم، می خواستیم با ویزای لهستان، که شینگن است، به چک رفته و شهر پراگ را ببینیم. در هنگام عبور، دو بار (لابد یکبار پلیس لهستان و یکبار پلیس چک) اتوبوس را نگه داشت، گذرنامه های تمام ما ایرانی ها را برداشت و با خود بُرد (کاری که اصولا درست نیست) و پس از (بدون  بزرگ بینی) 20 دقیقه مطلی افراد اتوبوس که دیگر از خنده ها و مسخره کردن های خودمان توسط خودمان خسته شده بودند آنها را برایمان پس آوردند. در گیت ورودی به کشور لهستان، پلیس مربوطه (با وجود داشتن ویزا) تا دعوتنامه کنفرانس که (به صورت شانسی و محکم کاری!) همراه داشتم را ندید راهمان نداد!ا



سرویس های امنیتی به راحتی در تمام کشور ها ورود و خروج می کنند. این افغانی است که با زن ایرانی اجازه ی ازدواج ندارد و آن ایرانی ساکن سیستان است که باید تحقیر شده و از اتوبوس به پایین کشانده شود و(شاید) اگر کارت ملی را برای محکم کاری همراه نداشت حداقل آن شب را مهمان پاسگاه بود و این ایرانی در اروپا است که گذرنامه اش خود دلیلی برای استعلام دقیق از مرکز است.


این تبعیض ها، چه قانونی،مفید یا خیر، تبعیض نژادی است.ا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 23:19  توسط P  | 

سال اول دبیرستان که بودیم، برای پایه 4 تا معلم اجتماعی آمده بودند که با هم دوست بودند.. خیلی هم برای کلاس انرژی گذاشته بودند و مفید عمل می کردند. (چیزی که من شاید در 6 سال گذشته نکردم) نمیدانم یادتان هست یا نه، اما در همان سال ها بود که بحث نام خلیج فارس داغ شده بود. دبیرستان ما هم یک جشنواره برگزار کرد، در قالب یک سخنرانی، یک مسابقه و طرح ارسال رایانامه به موسسه خارجی در قبال نام خلیج فارس. تنها یک مشکل وجود داشت، زنگ اجتماعی را به این موضوع اختصاص دادند. تصور کنید شما به همراه 3 دوست دیگر خود بر روی طرح درس وقت می گذارید، به یکی از بهترین مدرسه های شهر(حداقل در آن زمان) می روید و مدیر مدرسه خیلی ساده زنگ درس شما را بی ارزش پنداشته و آن را به کار های(تبلیغاتی) دیگر اختصاص می دهد. دبیران عزیز ما هم خیلی راحت با داستان کنار آمدند و از مدیر خواستند دراین جشنواره به آنها زمان برای صحبت بدهند. مدیر هم (لابد) شانه هایش را بالا انداخت و قبول کرد.

در طول سخنرانی بود که این دبیران تحلیل بسیار جالبی در مورد حرکت اجتماعی بوجود آمده (علت و نحوه رشد آن) و تلاش دولت و سایر نهاد های موجود (که همواره از حرکت های اجتماعی عقب می مانند) برای چسباندن خود به داستان، برای ما ارائه کردند.

خلاصه از آنجا که این تحلیل به اقدامات مدیر هم قابل گسترش بود، بدیهی است که تیم مربوطه اخراج شده و در ترم دوم معلم های اجتماعی آورده شد که به آنها سرونشت قبلی ها تفهیم شده بود. خلاصه معلم مربوطه هم سراغ بی ربط ترین موضوع ممکن رفت: تحلیل قانون اساسی. ایشان (که نامشان را به خاطر ندارم) با صدای نحیفی اصول را می خواندند و توضیح (مثبت) برباره علت آنها می دادند. اگرچه اصول قانون اساسی هم موضوع جالبی به نظر می آید، اما در قبال آنچه داشتیم عملا شکست بود. دیگر کلاس را خیلی ها می پیچاندیم. اما یادم هست یک روز با همان معلم بَبو بحث این شد که اگر پدران ما به یک رفراندومی رای مثبت دادند چه ارتباط به ما هست. او هم بر خلاف همیشه که موضوع را بی دردسر می پیچاند، گفت "خوب طبیعی است یک نظام ماهیت خود را دوباره به رفراندوم نمی گذارد".

اتفاق اول در حذف معلم های خوبمان نخستین تاثیر عملی وضعیت اینجا در زندگی من بود ( که آن را فهمیدم) و گرفتن همان یک جمله از آن معلمی که همواره سعی در دور زدن موضوع داشت اولین موفقیت زندگی ما در یک موضوع مربوط به اینجا بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 0:35  توسط P  | 

مثلا این که من تا می بینم خودرو جلوییم یک ته مانده پفک را پرت کرد بیرون٬ تا نیم ساعت نور بالا می دهم به آن خودرو و باهاش کورس می گذارم و کلی برهمکنش باهاش دارم بدون اینکه حتی مطمئن باشم فهمیده چرا دارم این کارها را می کنم٬ می شود یک جور بیماری روانی٬ از جانب من٬ نه؟

پی نوشت:در دنیای بیماری روانی٬ هر کس زمانی شخصیت کسب می کند که فحش مخصوص به خود را یافته باشد. "نا معلوم پدر"٬ "زنایی" و "ک.ن بابا" و "از ک.ن مادرش را صیغه کردم" نمونه هایی از این دشنام ها هستند.

بیمار روانی..بیمار روانی..

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 2:41  توسط P  | 

یک زمان هایی هست توی زندگیت٬ که آنقدر از کارهایی که می کنی بیزاری.. میروی سراغ تخیل. منظورم همون حسیه که وسط امتحان های آخر سال٬ در مورد کار های باحالی که توی تابستان قراره انجام بدی داری..بعد که تابستان میاد و هیچ کدامشان را اصلا یادت هم نیست.. منم یک همچنین وضعی دارم الان. دلم خوشه که یک سری کار ها را انجام می دهم٬ اما خیالت راحت٬ جواب هیچوقته.

پینوشت: آدم یک موقع هایی حوصله نداره٬ نه فیلم می بینه نه "مجله میخونه". یک موقع هایی ممکن فیلم ببینه یا مجله بخونه٬ اما اینکه آدم دو تا فیلم پشت سر هم ببینه و دو تا هم مجله توی یک شب٬ خودم را نگران می کند..

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 4:40  توسط P  | 

هی... یک سری روز ها هست که از اولش تخمیه.. بعد هر کاری که بکنی تا بهتر شه.. تخمی تر و تخمی تر می شه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 19:12  توسط P  | 

5 شنبه 13 مرداد   84 من شُدم

یکشنبه  15 مرداد  85 او دید

دوشنبه 15 مرداد 86 او رفت

مرداد 87 او شُد

مرداد 88 هیچ نشد، و البته ماه های بعدش هم هیچ نشد


مرداد 89 من ترسیدم

مرداد 90 او گشت

مرداد 91 هم که پیداست...

اگر در6 تا از 7 سال گذشته وحداقل یک سال آینده تقدیر من را نوشتند و خواهند نوشت، قانون کُلی محسوب می شود؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 7:22  توسط P  | 

باز هم منم و صفحه ای از کلید ها.. قلم هم دیگر موضوعیت ندارد. منِ اکنون، در بیابانی ساکت که هنوز به آنجا نرفته ام گم شده است و از پی یافتن راه به خِرس بُزرگ نگاه می کند و تیشتر را فانوس خود کرده..

سپری شد.. رفتم و آمدم و اینجا انگشت بر کلید ها زدم و گفتم و نوشتم.. و سپری شد.. باورش بسیار سنگین است. هر بار هم همین فکر را می کردم که دیگر خیلی بزرگ شد ماجرا.. اما سپری شد و اینبار هم حس می کنم خیلی بزرگ است و منِ در بیابان، گم شده تر از قبل است و لعنت بر مردمانِ ساکن در تیشتر می فرستد که چه خورشید کم فروزی دارند. در بیابان سُکوت حکم فرماست. و البته گرمی کاروان را هنوز حس می کنم که به تازگی از آنها دور مانده ام.. اما سختی بیابان است که بر گرمی، هر لحظه چیره تر می شود.. حس آشنایی هست، که گه گاه خود را در آن غرق می یابم و دستانم بر کلید ها ضربه می زند و سپری می شود..

هوای تهرانِ شبها، سنگین تر شد..و من هرگاه این سنگینی را لمس می کنم بر خود لعنت می فرستم که چرا آخرین فانوس تَمدن را طی نکردم تا منِ در بیابان را بیابم و به او بپیوندم.. نفرینی بیهوده که از بی رنگی همچون شراب سفیدی است که ...

چینش ضربه های انگشتان من است که سَمفونی این نوشته را می نوازد و از بیهودگی هایی بیهوده گویی می کند که اگر سالها پس از امشب بیایی باز هم من در بیابان خود را گم کرده ام و به آشمان چشم دوخته ام تا راه بیابم و می نالم و بر کلید ها می تازم.. نمی دانم چه شد که چنین شد، همچون خواب "تلقین"ی نمی دانم از کجا شروع شد این لعنتی، نمی دانم به فرمان چه کسی و با ضربه ی کدام نادانی نفس کشیدن آغاز کردم و اینجا آمدم.. کاش می دانستم کجا می روم..کاش نمی دانستم هیچگاه نخواهم دانست کجا می روم. من در خود غرق می شوم و چشم خواهم بَست بدون آنکه آخرین فانوس شهرِ نفرین شده را گذر کرده باشم. من با خود غریبه ام و تو با خود و تو با من غریبه ای و من با تو و در غُربت جان می کَنیم و ما را رها نمی کند این تمدن. نه تو و نه من لحظه ای درنگ نمی کنیم تا در جریان رودخانه ی روزمرگی خَفه نشویم. حکایت من و تو حکایت موریانه ای است که در مرداد پُر برکت دانه می کِشَد و نادان است که پیش از خوردن دانه هایش مُرداد او را خواهد خورد، و آنگاه که در یابد، در پوچیِ زندگی اش، روزمرگی خواهد کرد.. من و تو را حتی اگز رها کنند در گوشه ای پُر آسایش از این شهر به دنبال خیابان ها می دویم تا دانه برداریم و به لانه بریم، هیچگاه درنگ نخواهیم کرد و هیچگاه نخواهیم فهمید چه کردیم. راه ما را نگاشته اند تا دانه کِش باشیم و خود هم گرفتار کرده ایم خود را در این مَشق. هنوز نه از شرابِ قِرمزَت خبری است نه ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 6:55  توسط P  | 

تلاش کردند و رفتند و به ما گفتند نمانید و تلاش کردیم و خواهیم رفت و به بعدی ها خواهیم گفت نمانید و این چرخه همچون فرآیند های انفجاری در واپاشی هسته ای تشدید می شود.. تنها ما ایم بازندگان اصلی این چرخش.. ما ایم که دوستان چندین ساله خود را ( که تا همین دیروز هم مهمترین اتفاق های زنگیمان را شریک بودیم) هر یک به گوشه ای پرتاب خواهیم کرد و لذت بودن در بزرگراه های کشور خود را نخواهیم داشت و هزار و یک درد بی درمان دیگر. اِی نفرین بر تمام آنهایی که چُنین کردند بر وضع ما.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 3:41  توسط P  | 

باید این همه جون بکنیم و زحمت بکشیم آنوقت یک مُشت آدم پولدار مُفت خور ٬ نسل اندر نسل پولدار بودن و هستن و ککِشون هم نمی گزد. حس می کنم این نظام الان که در دنیا حاکم  شده٬ یعنی نظامی که بعد از نظام های پادشاهی درست کردند عملا تقسیم پادشاهی بین دایره ی "اَبر ثروتمند" ها بوده..

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 2:30  توسط P  | 

باز هم آمدی و خرابم کردی . هربار آمدی صد بار مردم و زنده شدم.. سرم به دور خود می چرخد و دست هایم شعله لمس می کند. بر خاک زانو می زنم و خود را در میان آتشکده ی ویران شده می یابم.. من را دریاب.. در یاب تو ای پری ِ خاطره هایم... دریاب مرا و از این رنج افزاینده رهایم کن.. زندگی ام را به تو می فروشم اگر که دیگر با من چنین نکنی.. ضجه هایم در تپه ی تاریکی که آتشکده ی متروک بر آن بنا شده می پیچد.. سپیده دم می زند و غم... غم هنوز نرفته است.. منتظر آمدن خورشید است تا زیر سایه ی تنم پنهان شود.. تا شب دباره تمام وجودم را فرا گیرد.. بیا و خلاصم کن.. بیا و ... دیگر تاب و توانی نیست.. مرا از این دور بیهوده ی غم نجاتم ده..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 5:4  توسط P  | 

نمی دانم، از دید من تفاوت ازدواج و این رابطه (که می گویم) چیست. شاید این طور بتوان توضیح داد که در یک رابطه ، تو تمام سعی و تلاشت را می کنی تا دوستی به جاهای خوبی برسد. چنانچه این کار را طرف مقابلت هم انجام دهد می شود رابطه ایده آل. اگرچه لازم نیست این رابطه لزوما برچسب "همیشگی" بخورد، صرف اینکه دو طرف تمام سعی خود را برای این کار (کار کردن رابطه) بکنند، کافیست. بقیه اش وارد حیطه ای می شود که توسط عقل قابل کنترل نیست. این بهم زدن خوب است. بهم زدنی که پس از این تلاش بوجود آید و ناشی از آن حیطه ی غیر عقل باشد. اما بهم زدنی که بیشتر افراد انجام می دهند، از این برخاسته است که مثلا تنوع می خواهم. یا هرچه.

از نظر من نوع بهم زدن واقعا مهم است. شما حق ندارید یک سال، دو سال با کسی بمانید و پس از آن به ناگاه برای خوش گذرانی او را رها کنید. اگرچه حتی از دید اخلاقی کار شما پذیرفته شده است، از دید وجدانی درست نیست. ( همانطور که برده داری در گذشته کار غیر اخلاقی ای نبوده است.) آنچه جامعه به آن سمت می رود در این راستا است که بهم زدن کار بدی نیست. البته بهم زدن از خیانت و .. بهتر است، یعنی این استدلال که "وقتی دوستش ندارم باید به او بگویم" کاملا پذیرفته است. اما سوال اصلی اینجاست: چه دوست نداشتنی؟ در رابطه ای که طرف شما به دنبال رابطه ای جدی برای "حساب باز کردن" روی آن است، این دوست نداشتن را باید یک طوری بدست آورید. صرف اینکه در یک مهمانی فرد بهتری ببینید و به این دلیل دوست داشتن شما ناپدید شود، عین نامردی است. هرچقدر هم که در جامعه ببینید و بشنوید و بدانید که کار بدی نیست اصلا، بدانید که هست. چون اخلاقیات همواره درست نیستند. اگر شما در 10 قرن پیش زندگی می کردید برده داری درست بود و چون صرفا دیر به دنیا آمده اید است که این حق را به خود نمی دهید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 14:24  توسط P  | 

نمی دانم شما نوشتن را از کی و کجا آغاز کردید... حتما دفتر خاطراتی که در دبستان داشته اید محل نوشتن هایتان بوده است. من سال اول یا دوم دبستان اولین (و آخرین) دفتر خاطرات خود را خریدم. راستش را بخواهید  از همان اول دست و دلم به کاغذ نمی رفت. شاید دو سه خاطره (آنهم صوری) در آن بیابید. اما هرگز در آن ننوشتم. از ابتدا نوشتن بر روی کاغذ را نمی پسندیدم ( همانطور که تا کنون نیز شاید بجز زمانهایی که مجبور بودم روی کاغذ ننوشته ام. ادبی ترین کارم یک شعر 10 بیتی بود که وقتی کامل(روی کاغذ) نوشتمش، آن را پاره پاره کردم و دور انداختم.) نوشتن بر روی کاغذ ( نوشتن به معنای واقعی نوشتن چیزی که دلتان می خواهد) برای من حس غریبی بوده و هست. اما نوشتن بر روی این کیبورد ، بسیار قابل اعتماد تر می نموده و می نماید. نخستین بار که این موضوع را کشف کردم واقعا تجربه خوبی بود. قبل از آن فکر می کردم از نوشتن متنفرم. اما تغییر روش، دید کاملا جدیدی به من داد.

بگذریم به آنچه به این مقدمه انجامید. اکنون که چرخی در نت می زدم، نخستین نوشته ها یم را پیدا کردم. آدرس آنها یادم مانده است. از نخستین آنها که در راه الکترونیکی کردن ِ کُپ زدن تمرین فیزیک بود (قرار بود با کمک بقیه باشد که سعید یکبار کمک کرد )(!) بگذریم و برسیم به اصلی ترین نوشته هایم که در اینجا قرار می گرفت ( و البته در اثر یک حمله یا هرچه خراب شد. این نسخه در سایت آرشیو قرار دارد-سایتی که تمام سایت های دنیا را آرشیو می کند. می توانید در آن آرشیو فیسبوک را چک کنید) و بعدی  که تقریبا هم اکنون هم وجود دارد  و ... که از آن صرف نظر می کنیم.

آنچه در این گشت و گذار ( البته نوستالژیک و ناراحت کننده) که شما را به دیدن گذشته خودتان می برد، شاید بتوان یک پدیده را شاهد بود، و آن نوع نگاه من ِ آن زمان به مسائل است. من ای که در آن زمان قطعا تجربه کمتری از "زندگی" و طبعات آن داشتم "اما" مسائل را بهتر تحلیل می کردم. نمی دانم، برای یک لحظه تمام سالهای گذشته ای که من ِ 21 ساله را از من ِ 16 ساله ساخت، برایم پوچ شد. من ِ 16 ساله (اگرچه بی تجربه تر) اما بهتر توان درک اطراف را دارد.

و نکته پایانی، نخست آنکه اگر دلتان برای سایتهای قدیمی ( که دیگر وجود ندارند) یا شکل قدیمی سایت ها تنگ شده است ، می توانید به www.archive.org بروید و در آنجا آدرس مربوطه را وارد کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 2:54  توسط P  | 

 این آموزش عمومی آنقدر در زندگیمان رفته که دیگر باید زندگینامه مان را هم بر طبق آن بنویسیم تا ملموس و قابل درک شود ( مثل اینکه بگویید در سال دوم از زندان٬ بعد همه برایشان قابل فهم بشود که منظورتان کدام دوران است ُ چون همه سال دوم زندان خود را بیاد دارند. مسخره است)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 3:15  توسط P  | 

وبلاگ نوشتن ( یا در حالت کلی روزنوشت داشتن) یک پُل خیلی خوب است بین گذشته و حال. با خوندن نوشته های خودم می تونم خودم را پیدا کنم. حتی مسیر زندگیم را نگاه کنم ‌٬ برون یابی انجام بدم یا بفهمم چطور گذر کردم از آن زمان تا کنون.

خیلی از رفتن به آنجا می گذرد. دیگر ۳ سال شد. آن اول ها ٬ چه تازگی ها که نداشت.. دانشگاه همواره حس خوبی میداد به صرف واژه اش. اما اکنون شده تکرار ُ چرخش در دور بی پایانی که حتی گرداندگان تو هم نیز در همین گردونه بوده اند. خودکشی می کنند ملت اینجاُ خیلی زیادُ نمی دانم چرا.  هواپیماشان هم سقوط می کند بعضی از دوستان و می روند همانجا. وضعیتی است.

اما آنچه می بینم٬ عین تکراری شدن یک محیط جالب است. نمی دانم٬ حس اینکه آدم در هر کجا که برود٬ نهایتش به این حس تکرار می رسد ٬ ترسناک است. شاید یک جور ترسی که باعث می شود عمر بی پایان یا مانند آن را نتوانی به راحتی دوست بداری.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 22:14  توسط P  | 

روز هایی هست که بده. توی این روز های بد ٬ معمولا از همون اول صبح با چند تا اتفاق می فهمی که این روز ها بد اند. به هر حال... اگه یه روزی روز بد شد... همه چیز و همه کس بهت گند می زنند...  خواسته و نخواسته..

به هر حال..

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 0:40  توسط P  | 

دلم واسه خودم تنگ شده. به هیچ کس و هیچ چیز کاری ندارم. سرم رو می کنم زیر پتو. صدایی نمیاد. دلم میخواد مغزم هیچ داده ای رد و بدل نکنه. نمی خوام هیچ نویز ی باشه. میخوام یکم راحت باشم. این حس لعنتی داره دیوونه میکنه منو. یه حس بزرگ بد دارم. اما نمی دونم چیه. شاید اگه یه لحظه مغزم آروم باشه بریزه بیرون این حس رو. دارم می ترکم. و بدترین مشکل اینه که نمی دونم چه شده منو. هوووف... حس می کنم خیلی دور ام از خودم.. بیرون خودم هستم..یه حس های عجیب غریب و قاطی ای دارم.... اصلا نمی دونم هیچی... و نمی فهمم الان چرا اینطوری شده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 0:51  توسط P  | 

شاید خیلی ها هستند که وقتی ازشون بپرسی ایران را چقدر دوست داری ( صرف نظر از اینکه جوابشون چیه) فقط از روی ملاحظات سیاسی و قید و بند هایی که دارند جواب بدهند.

راستش رو بخواهید من حالم از ایران بهم می خورد. اما نه به خاطر مشکلات سیاسی یا مالی. به خاطر خود مردم. به خاطر ساختار های مسخره و مضخرف ارزشی که تو جامعه هامون ( حتی دانشگاهی) هست ( که در ادامه بیشتر توضیح می دهم )

خیلی می شونیم که ایرانی ها مردم با محبتی اند.. میهمان نواز اند.. فلان و بهمان اند. من می خواهم یک سری حقیقت رو اعلام کنم.

راستش رو بخواهید.. در جامعه "به اصطلاح فرهیخته" کشور که شامل دانشگاه هایمان باشد٬ آدمها به چند دسته تقسیم می شوند. یکی از این دسته ها ٬ آن گروه (به قول یکی) " نه چندان باهوش و زیاده خواه " اند ٬ این ها علاوه بر آنکه هیچ تلاش درستی در زندگیشان ( به طوری که بتوانند تلاششان را تا انتها انجام دهند) نمی کنند و اراده ی کافی برای به انجام رساندن هیچ کار جدی در زندگیشان را ندارند٬ به علاوه خیلی هم احساس چند بعدی بودن و باهوش بودن و مفید زندگی کردن  می کنند ( مطلب من راجع به توصیف این گروه). این گروه بسیار زیاده خواه بوده و بسیار از خود راضی می باشند. در حقیقت چون این ها ٬توانایی انجام هیچ گونه کار مدون و طولانی مدت را ندارند طبیعتا به کار های متفرقه روی می آورند که هرگاه سستی اراده آنها ٬  جلوی کارشان را گرفت به سمت کار دیگری بروند. برای اینکه بتوانند آن حس "زیاد چیز فهمی" را هم برای خودشان نگه دارند معمولا سراغ کار های ادبی - هنری  می روند.

در این حالت است که یک موجود بیمار و مسموم در جامعه فرهیخته مان می بینیم. فردی که از روی ضعف شخصیتی ( که شامل ضعف اراده - دانایی یا هر چیز دیگری می شود) در هیچ سیستم مدون و هدف داری نمی تواند دوام بیاورد و تنها آنچه از عهده اش بر می آید خواندن کتاب های خارج از درسش می باشد ( که حتی اگر در آن رشته مشغول تحصیل بود نمی توانست همان کتاب ها را درست بخواند) یا رقتن به سراغ سازی است که باز هم به طور حرفه ای هیچ توانی برای تمرین طولانی و درست ندارد.

اما مشکل اصلی از کجا آغاز می شود. مشکل از اینجا است که این فرد مسموم و ناتوان٬ از دید سایر افراد جامعه به عنوان کسی شناخته می شود که به دنبال علاقه است و بسیار فراتر از "خرخون" های دیگر است که نمی توانند این قدر آزاد فکر کرده و تصمیم بگیرند. تا اینجا هم حق با افراد جامعه. اما جای یک سوال باقی می ماند. آن کسی که این همه ادعا در مورد یک زمینه پر رنگ و لعاب ( مثلا ادبی یا موسیقی یا فلسفه) دارد ٬ چرا رشته اش را به همان رشته که در آن مدعی است تغییر نمی دهد؟ یا تمام این رنگ آمیزی ها که بر سر و صورت خویش کرده ٬ تنها گریزی است برای "جلب توجه" و ارضای ناتوانی هایش در آنچه گفته شد؟

آنچه من می بینم یک اپیدمی است از رشد این افراد بیمار و خود زیاده بین در جامعه اطرافم. بسیار نگران کننده است که ارزش های یک جامعه بر مبنای سستی در اراده و ضعف افراد و در ازایش کار های خود نمایانه باشد.

پیوست : این سخنان هیچ ارتباطی به آنچه چند روز پیش در شریف در کهربا گذشت ندارد به خدا. مربوط به یک اتفاق دیگری است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 22:8  توسط P  | 

نو دانشجویی هستم

روزگارم بد نیست

اندکی تمرین دارم

نانوشته

یارانی بهتر از آب روان

 در پی apply

استادانی از جنس طلا

همگی راهنما ی ما

شادیم را چند وقتی است گم کرده ام

لای بوته های تعاو

توی آب جکوز

از همان روز که از محبت یاد می داد

  استاد

در کلاس درس

الف ۱۸

"بدانید ای شاگردان من

مهندسان را صنمی با آن نیست

این جا دانشگاه است

کار شما محاسبه

 ماشین سرد فردای صنعت"

و ما می نوشتیم و می نوشتیم

کسی به ما نیا موخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 0:2  توسط P  | 

مقایسه زندگی در اینجا و زندگی آرمانی من ٬ همانند وصل شدن به اینترنت از راه dial up و adsl است. در شیوه نخست.. همواره در تکاپو و دچار نوعی استرس پس زمینه از گذر زمان هستی در حالیکه هیچ لذتی از این گدر نمی بری و نهایت هم همان قطع شدن است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 23:54  توسط P  | 

 شاید آنقدر از این حس در حالت اشباع قرار دارم که دستانم هنگام نوشتن بلرزد و از بیان نیمی از آنچه می خواهم نیز جا بمانم. گقتنش سخت است.احساس سراسر وجودم را گرفته است.سخت است سخن گفتن از نادانی های کنار.از زندگی بی رنگ شده ی ما. حس گوسفندانی را دارم که در کشتارگاه قرار داریم. نمی گذارند زندگی کنیم. کاری که خودشان هم بلد نبودند.

اینجا همه چیز بی رنگ شده... بی صدا شده... همه چیز را پاک کرده اند. کتاب های سراسر سفید هر سال چاپ و تجدید چاپ می شوند. ما اهل کجاییم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 1:12  توسط P  | 

ایزان کشوری است که در آن حتی روی باقی ماندن قالب وبلاگت هم نمی توانی حساب کنی.
+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 1:17  توسط P  | 

مدتی شده که تریبون ها خیلی نظرم رو جلب کردند. اولین تریبونی که بهش خیره شدم میز استاد بود! این هم یک تریبونیه واسه خودش..این میزی که من میگم یه طوریه که استاد باید پشتش بایسته و شکل میز طوریه که قشنگ به استاد جذبه میده..

توی هم کف ابن سینا دو تا تریبون بود. یک سری از این تابلو های عمودی که هی بهش اعلامیه می چسبوندن و بالاش هم تاریخ رو با ماژیک درشت می نوشتند.. الان یکی از اون تریبون ها کلا نیست و اگه هست هم محدود به یکی دو تا تابلو شده.. بجایش تابلو های این یکی تریبون انقدر زیاد شدن که رسما یه دیوار رو تشکیل دادند و برای اینکه از راهرو تا خروجی جنوبی ابن سینا بریم باید این دیوار رو رد کنیم... همیشه حس یه دیوار رو دارم وقتی از اینجا رد می شوم.

پشت در دستشویی ها و جاهای این شکلی هم که همانطور که احتمالا جز خاطرات بچگی شما هم هست ٬ تفریحتون موقع ادرار بوده واسه ی اینکه هم خوندنتون تقویت شه و هم چند تا فحش جدید یاد بگیرید و به چیزی در همین سطح بهش نگاه می کردید. هنوز هم کم و بیش همین طور هست اما یک شعری بسیار خوب پشت یکی از درها بود که سعید عکس هم گرفت و برایمان خواند. جدیدا هم یکی با ماژیک مشکی آن شعر رو دستکاری کرده و به نفع خودش درآورده.. به هر حال اگه روزی برسه که پشت در دستشویی های این مملکت ( یا حداقل توی دانشگاهش) جنگ ادبیاتی راه بیفته ٬به جای فحش های بد٬ خیلی خوبه.. من همیشه به تغییر یا پیشرفت لفظ در این تریبون خیلی توجه میکردم چون این تریبون داره دقیقا توی فکر افراد جامعه رو نشون میده..معمولا هر بار سعی می کنم به یک دستشویی جدید برم... بیشتر اوقات هم متن های قبلی یادمه و تغییرات رو می خونم.

در پایان هم توی دیوار یکی از کلاس های برق راجع به اینکه تغییر رشته بدید و این برق داغوون میکنه روحتون رو نوشته بود... دغدغه ی یه دانشجو همچین چیز مسخره ای باید باشه؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 0:24  توسط P  | 

امروز رفته بودم یه جا درس بدم. بعد چون همه ی کلاس ها پر بود توی اتاق ناظم درس می دادم به یه شاگردم. ناظم که ۳۰ ۴۰ ساله بود تمام ۵ ساعتی که اونجا بودم رو داشت یا به دوست دختر هاش زنگ می زد و می گفت ایرانسلش رو جا گذاشته خونه زنگ نرنند. یا داشت باهاشون ( صحبت) می کرد. این کار هایش که تمام شد رفت پای رایانه و شروع کرد به چت!! جالبه یه آقای دیگه ( که نمی دونم چیکاره بود) آمده بود و هی از او می خواست بگذارد یک لحظه هم او برود توی آی دی اش. هر چی هم می گفت چت شما که تموم شد ٬من برم ٬این آقای ناظم می گفت نه. خلاصه تنها کاری که این ناظم ما انجام داد امروز٬ این بود که یک پرینتر رنگی آوردند و او آن را نصب کرد.

امروز فکر کردم که چقدر راحت است وضع این آقای ناظم. نمی گویم کار درستی می کند یا غلط. اما می دانم که ماشین ۱ پاس نکرده است!

نمی دانم این که آقای ناظم چت می کند باید باعث شود من از چت کردن بدم بیاید یا نه. اما اگر روزی بفهمم این آقای ناظم وبلاگ دارد (حتی اگر از این وبلاگ کمتر جلف باشد) ناراحت می شوم.

+مدتی است نوشته هایم بی مزه لوس و تکراری شده. خودم می دانم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 23:15  توسط P  | 

ما آدمها یک سری قانون هایی ساختیم برای خودمون.. و این قانون ها .... فقط اعصاب خورد کن اند. من ذاتم برای شاد بودن توی جنگل ساخته شده.. نه اینکه صبح با بدبختی فکر کنم از کدوم مسیر برم که زودتر برسم و وقتی رسیدم٬بدو بدو٬ برم سمت کلاس که استاد هنوز نیومده باشه. فایده این همه درس و شهر و زندگی اینه که گرگ منو نخوره و غذا باشه همیشه؟ نخواستیم.من دلم می خواست توی یک جنگل بزرگ زندگی می کردم که فقط چندتایی از ما آدمها بودن..از اینکه این همه ماشین هست و این همه آدم و مخصوصا این همه زندگی در اطرافم٬ می ترسم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 0:40  توسط P  | 

بخش نخست:
در دبیرستان ... هستیم. یک اتفاق جالب افتاده در مایه های تجاوز.

یکی می گوید آنقدر فیلم خارجی دیده که آمده جرا کرده

دیگری می گوید آنقدر در تلویزیون از کهریزک و در جامعه از این اخبار شنیده که آمده همچین کرده.

نظر شما چیست؟

بخش دوم:
وقتی دو روز روزی ۵ زنگ درس می دهم تنها زنگ های تفریح هست که یادم می ماند از آن دو روز. شاید زندگی ما هم نیاز به همچین زنگ های تفریحی دارد. اتفاقاتی که خاطره شوند و باعث شوند به امید همین زنگ های تفریح زندگی کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 23:15  توسط P  | 

پنجم دبستان که بودیم یک آزمونی دادیم و وارد یک جایی شدیم. به ما گفتند : " شما در آن آزمون پذیرفته شدید. "

اکنون برای آنکه داستان به سمپاد مرحوم دانسته نشود سراغ دانشگاه می آیم. نگارنده نه به چیزی اعتراض دارد و نه سیستم را نقد می کند. من تنها گویای آنچه میبینم هستم. (این را باور کنید از ترس چیزی ننوشتم. باور کنید میخواهم تنها گویای آنچه هست باشم تا شاید کمی بهتر بدانیم)

دو سال پیش تابستان بود. که نام ها در آمد و جشن ورودی گرفتند و باهنر رفتیم و بسیار خوب بود.(اکنون برای آنکه داستان دوباره به سمپاد مربوط نشود نمی گویم که بیشتری هم را می شناختیم از مدرسه هامان).  
به هر شیوه. ما وارد یک اجتماع تازه شدیم. جامعه دانشگاهیان دانشگاهمان. چقدر دلم می خواست تا جامعه شناس یودم تا این جامعه را بررسی میکردم با دیگر جامعه ها.

آنچه همه ما می پنداشتیم چیز خاصی نبود. فکر می کردیم یک عده آدم هستیم. مانند همه دیگران.به هر حال مدتی گذشت. کم کم دسته دسته شدیم. مانند آن چه در هر گروه بزرگی رخ می دهد. دسته های دوستی. بعد دسته ها با هم ممکن بود جاهایی دوست شوند یا دشمن شوند. هر چه که همیشه شاید رخ دهد. دسته ها خرد می شدند. دسته های جدید. رابطه ها شکل می گرفت و این جامعه که در آغاز کار یک دست بود٬ دچار دگرگونی هایی می شد.

اما سوال این جاست. آیا این جامعه پایدار بود؟ آیا قوانین که در ذهن ما بود می توانست جامعه را به ثبات برساند؟ هر وقت با چند دوست از جامعه مجاور(دانشگاه تهران) برخورد داشتم حس می کردم هنجار هایی در ما هست که از دید آنان نا هنجاری است. می دیدم که قوانین اجتماعی آنان متفاوت است و سرخرده می شدم.به نظر٬ آنها روابط بهتری داشتند. ما صمیمی تر می شدیم. اما آنها نه. و ما دعوا می شدیم. و آنها نه.آنها در میانه آنچه بودند که ما همواره آن را ناپایدار داشتیم.  

داستان این جاست که در همه چیز هایی که در دور و برمان رخ می دهد قانون هایی سوار است. آنها که دانا تر بودند چیز های بهتر را قانون کردند. اما در مورد روابط که نه! سوال این جاست که آیا ما دانایی لازم برای شکل دهی و پرداختن به یک جامعه را داشتیم؟ ما می دانستیم چطور درست رفتار کنیم تا یکدیگر را نرنجانیم؟ و عده ای دیگر را خرد نکنیم؟

من قبل تر به این موضوع اعتقاد داشتم که جامعه ما فرقی با دیگر جامعه ها نداشته و ندارد. اما اکنون..گویی آن آزمون ها که دادیم.. آن چیز ها که پذیرفته شدیم. شاید دلیلش این بود که مهارت هایمان در ساختن جامعه درست و سالم کم بود و به جایش بلد بودیم بیشتر درس بخوانیم. از من نپرسید که درست چگونه تعریف می شود و غیره. من تنها سعی کردم حسی را که داشتم بیان کنم نه آنکه برای شما اثبات کنم داستان را.

به هر حال خواستم بگویم که کاش تلاش می کردیم بهتر و بیشتر یاد بگیریم.و شاید گاهی هم بپذیریم که ..

نمی دانم. نوشته خیلی روی هوا شد.کلی گویی همین است دیگر.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 23:16  توسط P  | 

چه اندازه برایم روزمره شده که هر گاه توی یک تارنمایی٬ جایی یک شماری از نام کشور ها واسه برگزیدن باشه...هیچ گاه نامی از ایران به میان نیاد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 1:39  توسط P  | 

اگه عاشقت نبودم٬ پا نمی داد این ترانه٬ بی خیال بد بیاری٬ زنده باد این عاشقانه

نه.. این طور نبود.. این طور بود که من با تمام وجودم اعتقاد داشتم. به اینکه مهم نیست ما آدمها.. من و تو و هر کس دیگه ای.. کجا به دنیا اومدیم تو چه دوره ای از تاریخ هستیم.. چه گذشته ای داشتیم. چی شدیم و چکار می کنیم.یا حتی با کی نشست و برخاست داریم.یا چه چیز های خوب و بدی واسمون اتفاق افتاده.. من باور داشتم به اینکه همه مثل هم هستیم. همه ما. و از روی همین فکر میتونستم سعی کنم همه چیز رو درک کنم.. سعی کنم باور داشته باشم که هیچ وقت نمی رسه که بگم همه چیز تمام شده. هیچ وقت شرایط نمی تونه من را مجبور به گفتن این جمله کنه. اون زمان ها درک نمی کردم آدمهایی که این رو می گفتند.تو ذهن من همه ما مثل هم بودیم... واقعا بودیم. و اگه تموم شده بود خوب دیگه واسه همیشه تموم شده بود نه در این یک مورد.

من واقعا دوست داشتم زندگیم هیجان انگیز باشه. دوست داشتم از نظر خودم بی مانند باشه. و می دونستم زندگی واقعی مضخرفه. یک نواخته. اما باور داشتم میشه هیجان انگیز زندگی کرد با وجود اینکه میدونی زندگی٬ واقیعیتش چیه. نه اینکه چیز خارق العاده ای وجود داره تو این دنیا.. فقط با زیر پا گذاشتن محدودیت ها...میتونستیم به خودمون این حس رو القا کنیم.. و واقعا القا کنیم .. و تو همون حس بمونیم.مثل اینکه رو یک قایق وسط دریا داری زندگی میکنی..میدونی اون بیرون مرگه.. اما سرت رو توی قایق نگه داری.. و دلت شاد باشه.تا زمانی که غرق میشی..

این طوری بود که می شد همیشه و پایدار توی این حس شادی موند. چون هر بد بیاری ای می تونست مثل یک موج باشه که همچین تکونت میده که میفهمی توی قایق وسط دریا ای.. اما نمی تونه تورو وادار کنه بیرون رو نگاه کنی و تو واقعیت زندگی کنی. منظورم تو یکنواختی و مرگ٬ زندگی کردنه.چون تو خودت می دونستی کجایی و می دونستی واقعیت چیه. اون تکون خوردن ها و اون بدبیاری ها چیزی بهت نمی فهموند..فقط یادآوری میکرد.که یادآوری تاثیر کمی بر حس من داشت. این طوری بود که توی هیچ زندگی کردن٬با هیچی بدست نیاوردن می تونستم شاد باشم ..حس موفقیت و مفیدی داشته باشم...

تو دنیای شادی که خودم ساخته بودم... اینجا نیازی به کلبه چوبی وسط جنگل نداشتم. من توی قایق بودم وسط دریا. اما در اوج خوشبختی زندگی می کردم در حالی که مضخرفی زندگی رو با تمام وجودم می دونستم. فقط حس منفیش رو دور کرده بودم... همین.

" -کجا بودی؟

-با بچه ها رفته بودیم سینما. جورابم خیس شده بود چون بارون اومده بود. شمشاد ها هم خیس بودن" 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 1:5  توسط P  | 

در سینمای ایران هر فیلمی که موضوع اصلی آن ازدواج نباشد حتما یک فیلم خوب به حساب می آید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 23:20  توسط P  |